تبليغاتX
مسافرشب

مسافرشب

راستش گاهی دست  آدم به نوشتن نمی رود ولی دل ش چرا!یعنی می شوی مث منی که به یکباره سر ریز   می شود از کلمات و آنقدر می نویسی که آرام شوی.نپرس آقا جان! دل که خراب باشد همین می شود، دل که پر باشد خودش دست به کار می شود یا می زنی زیر گریه و مث ابر بهار گریه می کنی یا مث من  آنقدر پوست کلفت شده ای و خودت را می زنی به بی عاری و اینجا را سیاه می کنی که مثلن تیپ روشنفکری و از این جور قرتی بازی ها!درد، که اینجور حرف ها سرش نمی شود. با خودت هم بله؟ داری له می شوی بدبخت! من که خوب می دانم هرچه بیشتر می گذرد مشکلاتت بیشتر می شود . کاش یک به یک به سراغم می آمدند تا ثابت می کردم هنوز هم جانی و فکری هست.آنقدر سردرگم این همه اتفاقم که هنوز مات ِ ماتم ،مات هم به معنی کدر و هم به معنی متعجب.از چراها که بگذرم به مصلحت ها شک می کنم به اینکه مصلحت یعنی چه؟آیا واقعن چنین چیزی وجود دارد؟آیا واقعن این همه اتفاق برای گفتن چیزی ست ؟آیا رازی وجود دارد؟عجیب است!مگر می شود این همه بدبیاری قطار شود تا فقط یک راز را فاش کند؟ما بگویم شکر خوردیم ،قبول است؟بگویم غلط کردیم قبول است؟با توام خدا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 0:51  توسط ابوذر   | 

راست‏‏اش فکر نمی‏کردم که دیگر بخواهم این‏جا چیزی بنویس‏ام ولی تو انگار کن که بی‏طاقت‏م و سخت‏‏جان.دوستی دارم که هی دوستی‏اش با من بیشتر می‏شود و هی راحت‏تر از من حرف می‏زد همین چند روز پیش که گرم حرف زدن بودیم به وبلاگ‏ام اشاره کرد که «مسافرشب»اندازه‏ی تو نیست!!!باید سرپناهی دیگر داشته باشی و عوض شوی و عوض شود و عوض شوند.
اول‏ش راحت‏ پذیرفت‏ام!اما بعد که خوب به حرف‏اش فکر کردم دیدم نمی‏شود که بیام و بنویسم که مسافرشب جان همه‏چیز تمام شد! هر شروع‏ای پایانی دارد و هر آمدنی رفتن !

دیدم چه‏‏‏قدر به این‏جا عادت دارم وچه‏قدر خاطره و دوست و نشانه و تو و تو و تو انگار این‏جا تنها مال من نبوده پس حق هم ندارم حالا که برای این‏جا نوشتن چیزی ندارم درش را تخته کنم و بگذارم و بروم فقط می‏توانم بگویم شاید چراغ این خانه بعد از این پست خاموش شود ولی مسافرشب پابرجا می‏ماند.

راست‏اش جرات نمی‏کنم حذف‏ش کنم!


مرتبط:اگر شد و جای دیگری ساختم که هیچ!وگرنه که دوباره این‏جا را آب‏وجارو خواهم کشید تا برای قدم‏هاتان آماده باشد. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 12:51  توسط ابوذر   | 

از بهار پارسال تا امسال صدسال گذشته!!این را زندگی کردم!!باور کنید مرا!انگار تمامی نداشت این جفت هشتی که بی‏قواره‏گی‏ش حالم/مان را بهم می‏زد!اصلن حتی اسفندش هم بوی خاصی نداشت انگار نه زمستان بود و نه بهار!نه قرار بود نوروز بیاید و نه سالِ نو!راستش اصلن بلد نیستم بگویم چگونه سالی بود!فقط پیرم کرد پیرِ،پیر...

پ.ن:سال نو مبارک.


+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 14:7  توسط ابوذر   | 

من: چه کیف بزرگی!!
اون خانمه:آره به جز خودم که ازش بیرونم همه چیم توشه!!!
من: جان؟؟؟!
+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت 13:34  توسط ابوذر   | 

دردهایم به سقف رسیده‏اند! انگار قرار است اتاق‏‏ام منفجر شود و صدای انفجارش نام «تو» باشد!

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت 0:48  توسط ابوذر   | 

بوی ترنج گرفته‏ای
انار من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 0:24  توسط ابوذر   | 

 یادمان دادند
حرف‏های بزرگ مال آدم‏های بزرگ است
کارهای بزرگ
غصه‏های بزرگ
کفش‏های بزرگ

بی‏خبرند

من «عشقِ» بزرگی دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 13:53  توسط ابوذر   | 

یه اقیانوس کم شده!!.


پ.ن:به بهونه‏ی غیبت چند روزه‏اش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 13:13  توسط ابوذر   | 

دوست داشتم زودتر از این‏ها سمیرا را معرفی کنم ولی نشد.
+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 0:23  توسط ابوذر   | 

عجیب است،که برای خندیدن‏‏هامان هم باید یک دل سیر گریه کنیم!!!



پ.ن:به نقاش جان عزیز،همین حوالی‏‏‏ام،جایی ،گوشه‏ای از همین روزمرگی‏ها.

*شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 21:0  توسط ابوذر   |