اولش راحت پذیرفتام!اما بعد که خوب به حرفاش فکر کردم دیدم نمیشود که بیام و بنویسم که مسافرشب جان همهچیز تمام شد! هر شروعای پایانی دارد و هر آمدنی رفتن !
دیدم چهقدر به اینجا عادت دارم وچهقدر خاطره و دوست و نشانه و تو و تو و تو انگار اینجا تنها مال من نبوده پس حق هم ندارم حالا که برای اینجا نوشتن چیزی ندارم درش را تخته کنم و بگذارم و بروم فقط میتوانم بگویم شاید چراغ این خانه بعد از این پست خاموش شود ولی مسافرشب پابرجا میماند.
راستاش جرات نمیکنم حذفش کنم!
مرتبط:اگر شد و جای دیگری ساختم که هیچ!وگرنه که دوباره اینجا را آبوجارو خواهم کشید تا برای قدمهاتان آماده باشد.
از بهار پارسال تا امسال صدسال گذشته!!این را زندگی کردم!!باور کنید مرا!انگار تمامی نداشت این جفت هشتی که بیقوارهگیش حالم/مان را بهم میزد!اصلن حتی اسفندش هم بوی خاصی نداشت انگار نه زمستان بود و نه بهار!نه قرار بود نوروز بیاید و نه سالِ نو!راستش اصلن بلد نیستم بگویم چگونه سالی بود!فقط پیرم کرد پیرِ،پیر...
پ.ن:سال نو مبارک.
اون خانمه:آره به جز خودم که ازش بیرونم همه چیم توشه!!!
من: جان؟؟؟!
دردهایم به سقف رسیدهاند! انگار قرار است اتاقام منفجر شود و صدای انفجارش نام «تو» باشد!
حرفهای بزرگ مال آدمهای بزرگ است
کارهای بزرگ
غصههای بزرگ
کفشهای بزرگ
بیخبرند
من «عشقِ» بزرگی دارم!
پ.ن:به بهونهی غیبت چند روزهاش.
پ.ن:به نقاش جان عزیز،همین حوالیام،جایی ،گوشهای از همین روزمرگیها.
*شاملو
