تبليغاتX
مسافر شب :: Naight Passenger





سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
"روز تولد "
 

امروز روز تولدمه ، دیشب یه جشن کوچولو برام گرفتن جای همگی خالی  . امسال تنها سالی بود که خیلیا منو فراموش نکردند و بهم یا اس ام اس دادن یا حضوری تبریک گفتند .به هر حال از همگی ممنونم که بهم ثابت کردند خوشبحت تر از همیشه ام... دوستتو ن دارم . 

+ 13:10
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
(خدا نخواست تا من و تو ...)

سخت خودم را چسپیده ام که مبادا بیفتم از بلندای غروری که این روزها پررنگ تر از همیشه به چشم می خورد تا سرم را بالا  بگیرم و بلند ، بلند  بخندم به هرچه باید ها و نبایدهایی که یادگار روزهای با تو بودن بود.

می خواهم بی خیالت شوم ، تو تمام خودم را به خودم پس دادی و من قی کردم هرچه غصه خوردن هایی که برایم سودی نداشت تا حالا خالی شوم ، رها شوم ، سبک شوم .

                               انگار خدا خواست تا نشود !! ؟؟

تا سهم تو سفیدی لباس احرامت باشد و پاک شوی و عاشق، و سهم من  هم همین عشق پاک و همین نرسیدن.چه خوب خودمان را بالا کشیدم از این چهار دیواری تکراری عاشقی های بیهوده و چه خوب تر عاشق شدیم تا بیهودگی هایم را تکرار نکنیم (و اگر تو خوشی و خوشبخت ، من نیز چنینم )

+ 12:44
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
(چند خط درد دل )
 

خاطره بی احساسیم ، میخی شده در چهارچوب قاب قلبم که تا ابد خواهد ماند و حالا خالیم اینجا پر از بی توئی...

همیشه لمس نبودنت چشمانم را نمدار می کند،چه رسد به سوز غمت که    می کُُُشد!!.من درد نبودنت را تحمل می کنم ، اما نبودن دردت را چه کنم ؟؟؟    تا تو راهی طولانی مانده که تمامی ندارد ، دیگر حتی راه هم ، لجاجت   می کند ، با من نمی آید . خسته ام . چه کنم که حتی خاطره ات را از من پس گرفته ای .

 *ببخشید که خیلی دیر به دیر سر می زنم

+ 12:51
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
"اینجا کسی نیست... "

اینجا کسی نیست ،اینجا من هم نیستم !! اینجا تو هم نیستی !!؟ اینجا واژه نیست ،جمله نیست اینجا خدا هم ...

اینجا اگر تو بودی کاغذ خط خطی نمی شد اینجا اگر واژه بود جمله ها کمی عاشقانه تر می شد و درست همین جا بعد از همین خط کاغذم کمی نم دار تر می شد .

اینجا دلتنگی هست ،بغض هست ،گریه هست ، اینجا هیچ کس نیست !!اینجا گذشته هست ، آینده نیست ، اینجا عاشق هست ، معشوقه نیست ، اینجا خدا هست ، بت نیست...

اینجا پر از بی فردایی ست اینجا پر از بی توئی ست اینجا هیچ کس نیست ."دلی که در بی اوئی مانده برق هر نگاهی جانش را می خراشد ، هیچ کس هم بد نیست "(دکتر علی شریعتی )

*دلم برای اینجا تنگ شده بود

 

+ 13:50
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
"تولد و تشکر و عشق و ..."
 

باید از اینجا شروع کنم که  ؛  این دومین سالیت که با شما  تولدم را جشن می گیرم و چه خوشبختم از این بابت که با شماهام و جای خیلی چیزها و کس ها را احساس نمی کنم .دست یک به یک شما را می بوسم و برایتان آرزوی برآورده شدن آرزوهایتان را خواهانم .

از اینجا می خواهم از داداش محمد  گلم تشکر کنم که به اینجا دستی کشیده و حس تازه ای بخشیده تا دوباره من شرمنده تمام خوبی هایش باشم و در مقابل تمام عشقش حرفی برای گفتن نداشته باشم .(مرسی گلم ) و همچنین ازساغر عزیز که با حرفهایش حس زندگی را در من زنده می کند تشکر کنم و برایش آرزوی خوشبختی ...

می خواهم از مهدی و مصطفی بخاطر تمام بودنشان از دادش علی گلم بخاطر تمام یاد دادن هایش ، از محمود عزیز بخاطر تمام همراهی هایش و از آقای فروغی  بخاطر تمام همفکری هایش و از خانواده خودم بخاطر همه چیز ممنون باشم و خدا را شکر بگویم که همیشه دستهای گرمشان گرمی بخش روزهایم بوده و هست.

امسال تولدم یه تازگی خاصی داره!!! انگار تازه می خوام راه برم ، حرف بزنم ، خدا کنه موقع گفتن کم نیارم ، من مم ی خخخا م ع عشش ق و لل مس س شش کنم (من می خوام عشقُ لمسش کنم )  

+ 12:16
پنجشنبه سوم خرداد 1386
تلخ . تلخ (نامه های پست نشده )
 

روزهایم آبستن ثانیه های تلخ شده اند و این تلخی حس تنهایی ام را نمایان ساخته . از یکنواختی فکرهای تکراری از تکرار یکنواخت فکرهایی که برایم تداعی خاطرات گذشته است بیزارم .

کاش شُکی به وجودم تزریق می شد تا پادزهری باشد برای تمام زخها . کاش پچ پچ صدای گذشته در گوش زمان شایعه ای بیش نمی بود .کاش تلخی سم گذشته برایم شیرینی امروز را ارمغان داشت .

راستش وجودم خالی از خودم شده چیزی شبیه جنون تازگی ها دلم سنگ تر شده انگار احساس سرش نمی شود . بعد از رفتنت اولین باریست که برایت می نویسم وپاره نمی شود و حالا بعد از دو سال و چند ماه همین دیروز بود که تمام حرفهای نگفته ام را برایت نه برایت خودت بلکه در قالب عکست گفتم .اما باز ساکت بودی و لبخند می زدی انگار به خودم به روزگارم به تمام حرفهایم به تمام گریه هایم می خندیدی کاش بدانی که چقدر دلتنگت شده ام انگار که عالم و آدم می فهمند اما تو ...

                         *******************************************                                                     اینها رو اینجا نوشتم تا ثبت خاطره شود چرا که تمام تلخیش از ابوذر گذشته کسی دیگر ساخته               کاش بودی

 

+ 13:24
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
(اعتراف)
 

این که اینجا چیزی ننوشتم دلیل بر نبودنم نبوده، چون برای دقایقی هم که وقت میشد سرکی می کشیدم ...
می خواهم امشب بر خلاف همیشه ، با تمام توانی که دارم فریاد بزنم و بگویم خدایا ای کسی که با تمام بدی هایم هنوز برایم مانده ای ، تو را بخاطر تمام نداده هایی که شاید اگر می دادی "منی" وجود نداشت و بخاطر تمام داده هایی که داده ای تا "منی "خلق شود ،تو را به خاطر تمام دست گرفتن هایت ، شانه به شانه آمدن هایت برای تمام بودنت ، نوازش هایت ،برای تمام وجودت و ماندنت ... شکر می گویم .
امشب منو خیالت با هم تر خواهیم شد ! دلم برای خالی شدن تنگ است . بیا تا همه سهم فردا ها را ، امشب گریه کنیم

+ 1:41
شنبه پنجم اسفند 1385
خبر به دورترین نقطه جهان برسد...
 

گاهی شلوغی اتاق محمد هم خود جذابیت خاصی دارد !!!؟چند وقت پیش که سری به اونجا زدم نا خودآگاه کتاب شعری که پشت جلدش شعری با خط و عکس شاعر بود منو خیلی ترغیب به برداشتن اون کتاب و خوندنش کرد حیفم اومد که براتون ننویسم چون احساس کردم خیلی با این شعر آشنام و وحشتناک تر اینکه فهمیدم شاعره این کتاب خیلی زود بار سفر را بسته و در میان ما نیست،دردناک بود.

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته – بی گمان – برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی  از راه ناگهان برسد.....
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق ! هق!...تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که......نه!نفرین نمی کنم....نکند
به او -که عاشقش بوده ام -زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

                                                           مرحومه:نجمه زارع

+ 21:39
سه شنبه دوازدهم دی 1385
(فراموشی )

آن وقتها که از فرداها برایم می گفتی ،مشتاقانه گفته های را می بلعیدم هر کدام طعم و مزه ای از امید  را برایم تداعی می کرد و شیرین بود .

و حالا که سر تا پایم نقطه چین و جای خالی و سر خط شده؟ ،حالا که می دانم  همین خط هم با سه نقطه تمام خواهد ،حالا که سر خط هم برای قلمم سدی شده تا حرفها همین سه نقطه ها باشند و حالا که ...

چقدر کُند ذهن شده ام؟؟! دقیقاً یادم نیست ......یادم نیست ،آخرین لحظه را می گویم ، لحن صحبتت چگونه بود؟دلخور بودی یا برایت فرقی نداشت که چه می گویم و چه می شنویی؟ یادم نیست خنده ام از سر شوق بود یا دیوانه گی ؟؟؟!

دارد یادم می آید"برایم فرقی ندارد" بارها این جمله را تکرار می کردی ، اصلاً برایت فرقی نداشت ، نمی دانستی با رفتند چه زجری خواهم کشید ؟نمی دانستی یادگارت طعم تلخ روزگار است  ، برایت فرقی نداشت ؟؟

 من هم دیگر مزه ها برایم فرقی ندارد فرقی ندارد که چه می شود و چه خواهد شد ؟ فرقش در این است که تو و دستانت سهم دیگری شدید و گرم خواهی ماند و من در سرمای وجود خود خواهم شکست و شاید سهم من همین سوز سرد نگاهت باشد که بخاطر همین است  مدتهاست گرم همین سرما شده ام ...

چقدر سردم شده یادم رفته پنجره را ببندم ،انگار فراموش کار شده ام "محمد" میگه بخاطر اینه که ماهی نمی خوری ولی بارها بهش گفتم من اگه همه چیزو فراموش کنم یه چیزو فراموش نمی کنم اونم تویی که رفتی و تنهام گذاشتی .

+ 21:27
پنجشنبه نهم آذر 1385
(قاب خاطرات )
مدتهاست که از آلبوم عکسهایم سراغی نمی گیرم انگار دلم از گذشته ام عقده دارد !!!؟؟؟ آنقدر یادها را از یاد برده ام که می خواهم خودم را هم به آلبوم بچسپانم تا تاریخم تمام شود تا خودم را هم فراموش کنم .

دیوار اتاقم را خالی هر قابی کرده ام تا قاب شکسته قلبم حسودی نکند!! وای که این تصویر گذشته چقدر برایم زجرآور شده باید رویای آینده را قاب گرفت تا گرمایی از امید به تمام بودنم تزریق شود تا دوباره قدر ثانیه ها را بفهمم تا فردا این روزها بیانگر بی کسی هایم نباشد !!!!!؟.

می خواهم آلبوم عکس هایم را عوض کنم می خواهم قابی نو برای دلم بسازم .چقدر این فردا نزدیک است .

+ 20:1